باز هم سفر
براتون نوشته بودم شاید دوباره از سفری که رفتم بنویسم. ولی اون قدر سفر بعدی از من و ما وقت گرفته که فرصت نمیکنم حتی به سفر قبلی فکر کنم.
تعجب نکنید. پیش خودتون میگین چه سفری میتونه این همه وقت بگیره؟
سفر به ایران و تموم شدن یک دوره زندگی در اینجا. مثل یک اثاث کشی بزرگ میمونه. مطمئنا همتون یک بار اثاث کشی کردین. حداقل اثاث کشی نزدیکانتون رو دیدین. این اثاث کشی از همشون سختتره. از این طرف دنیا به اون طرف. اون هم با یه دونه فسقلی شیطون که مدام همه چیز رو به هم میریزه.
امیدوارم هفته اینده همتون رو ببینم.
سفر
من نمیتونم مثل دوست عزیزم نسیمک سفرنامه بنویسم. اما میگم که سفر بودم. یه سفر ۸ روزه به سرزمین الپ: کشور سوییس. قبلا اتریش و المان رو دیده بودم. اما سوییس با همشون فرق داشت. از طبیعتش گرفته تا ادماش. ادمایی مهربون که یه لبخند کمرنگ ته چهرشونه. مثل مناظرش. مثل کوهها و جنگلهاش؛ مثل دریاچههای مثالزدنیاش.سوییس کشور دریاچه است.
هیچ شهری بدون دریاچه نیست. کوچیک و بزرگ با قوهای زیبا. با پرندههایی که از ادما نمیترسن.
طبیعت اونجا بینظیره. از کوههای سربه فلک کشیده الپ با برفهای چند متریگرفته تا دامنه اونها که با سبز سیر و مخملی چمنها پوشیده شده. تا اون زمان فقط توی عکسا چنین چیزایی دیدهبودم. محو شدم. در همه گردنهها و اون بالا و پایین رفتنا قدرت و نیروی عجیبی بود که ما رو با خودش میبرد. همون نیرو سختی راه رو کم ميکرد؛ همون نیروی مثال زدنی ما رو به قلههای برفی میرسوند و از اونجا نگاه و حرکتمون رو به عمق متوجه میکرد. به درههای عمیقی خونهها و کلبههاش از اون بالا معلوم بودن.
لوسرن؛ مونترو؛ لوکارنو؛ لوگانو؛ داووس؛ سوش؛ ژنو؛زوریخ؛برن؛ویوی؛ بلینا زون .... همه با هم فرق میکنن. هر کدوم رنگ و بوی خودشون رو دارن.
شاید در مجال دیگه بیشتر از این سفر براتون نوشتم.
کودکان و واقعيات
دختر کوچولوی من مثل همه بچهها چند تا عروسک شبیه حیوانات داره. میمون؛ خرس؛ هاپو(به قول خودش)جوجه( از ریز گرفته تا درشت) لاک پشت؛ زرافه و ...
از بین همه اینها میمون و هاپوها رنگ و فرم تنشون شبیه اصلشون نیست. میمون کلاهی صورتی و بلوزی ابی با یک دستمال گردن سبز با تن داره. هاپوها ابی و سبز کم رنگ هستن. اما در واقعیت چی؟
کوچولوی من به اینها عشق میورزه. اونها رو نوازش میکنه؛ میخوابونه؛ میبوسه و...اما چند روز پیش در حالی که تلویزیون فیلم مستندی درباره میمونها میداد ناگهان توجهش جلب شد. من گفتم مامانی اینا میمونن. در حالی که میگفت اووووو از تلویزیون فاصله گرفت. مدام پشتش رو به میمونا میکرد و دورباره یواشکی نگاه میکرد. طفلی پیش خودش فکر میکرد پس اونی که من دارم چیه؟ میمونایی قهوهای که مدام بالا و پایین میپریدن و از لبخندی که روی صورت میمون خودش بود هم اثری نبود.
این فقط مورد کوچکی از روبرو شدن کودکان نوپا با واقعیات هست. داشتم فکر میکردم بچههایی که کارتونهای با موضوعات تخیلی رو میبینن چه حسی نسبت به زندگی واقعی پیدا میکنن؟ سردرگم شدن یا تخیل رو وارد زندگی واقعی کردن اولین اثرات مخرب این کارتونها و فیلمهاست.
درسته که این عروسکها باعث میشن بچهها به این پی ببرن که چنین موجوداتی هستن. این عروسکها لطمه ای به بچهها نمیزنن. بالاخره اونها با گذشت زمان متوجه تفاوت عروسک یا کارتونهایی که در اون حیوانات مانند انسانها رفتار میکنن میشن. چون از هرمورد صورت واقعیه اون هم وجود داره. اما در جایی که هیچ وااقعیتی نیست و فیلم یا کارتون یا حتی داستانهای بزرگترها ساخته ذهن اونهاست بچهها با چه دنیایی اشنا میشن؟ چه فایدهای برای اونها داره؟
سرگيجه
باز هم سرگیجه گرفتم. کلی خبر و اتفاق و من دلم نمیخواد درباره هیچ کدومشون مطلبی بنویسم. هر روز میگذره و من مطلبی نمینویسم.
باز هم سرگیجه گرفتم. کلی کار و برنامه که باید بهشون برسم. شاید ۲ ماهه دیگه فقط اینجا باشم. برمیگردم ایران. کارهایی که باید در ایران تحویل بدم. به استاد تذهیب؛استادان دانشگاهم و .... و بسته بندی بار و ... البته در این اخری تنها نیستم.
هر روز فرصت دارم تا دو یا سه کار رو انجام بدم. یه برنامهریزی ذهنی و نه نوشتاری و دقیق.
چند روزی هم هست که اینجا هوا ابری و بارانیه. حالا که داره این روزا تموم میشه دوست دارم افتابی باشه. روشن؛ گرم؛ چشم نواز.
هياهوی شهر
هیاهوی شهر ما تمام نشدنی است. شهر ما همیشه شلوغ است.
جو ناارام شهر ما چه قدر انرژی میطلبه؟ چه قدر انرژی صرف میشه که به زنان و دختران تذکر داده بشه؟ چه قدر انرژی صرف میشه که بعضی ها رو بگیرن و ببرن؟ چه قدر انرژی صرف میشه تا تموم بشه؟ مگه جوونای ما چه قدر انرژی دارن؟ اصلا مگه انرژی هم دارن؟ مگه حسی هم مونده؟
یه جامعه برای بقای خودش در درجه اول نیازمند انرژی است. برای کار؛ برای تحصیل ؛ برای خوش اخلاق بودن هم انرژی ميخواد. وقتی تمام شریانهای تزریق انرژی رو به یک جامعه بستی مرده و فرسوده میشه. نایی براش نمیمونه که کاری انجام بده. پس میره جایی که بهش انرژی برسه.
صدها ساله که جامعه و کشور ما دردش همین شده! یکی حجاب رو برمیداره؛ دیگری به زور برمیگردونه؛ یکی میگه حدش تا اینجاست؛ دیگری میگه....
نوشتن این مطالب چه فایدهای داره؟ ما هم دیگه انرژی نداریم که بنویسیم. و این اغاز قدم گذاشتن در مسیری غلطه. بیتفاوتی به شرایط و زمانه خود.
نقد فيلم(داستانی سايه روشن)
بعد از مدتها دلم خواست یه فیلم ایرانی ببینم. خب معلومه جز سایت صدا و سیما و چند تا فیلم که توی دستمه منبع دیگهای ندارم. از فیلمایی که داشتم خوشم نیومد. رفتم سراغ سایت مذکور. اسم یه فیلم توجهم رو جلب کرد. بعد نام بازیگرا. خانم لاله اسکندری و اقای سیاوش تهمورث. فیلم شروع شد. هر کس که دیده باشه موضوع و نتیجه فیلم رو میدونه.
خلاصه میگم که فیلم در مورد دختری بود که کارشناس سازمان صنایع دستیه و برای رساندن جایزه برنده اول مسابقات سراسری به یک شهرستان ماموریت میره. وقتی به منزل ان فرد برنده میرسه میفهمه که اون فرد سالهاست شهید شده.پس کی این کار و ساخته و فرستاده؟ جستجو اغاز میشه: شاگردان او ؛ اهالی شهرستان .... ناگفته نمونه که این شخص همسر و یک پسر ۱۰ و ۱۱ ساله داره.
خب تا اینجا فیلم هیچ ایرادی نداره. بازیها خوب و روان هستن. ارام و سنجیده. اما امان از پایان فیلم.
من از ابتدا با شواهدی که کارگردان و نویسنده به جا گذاشته بودن میگفتم همسر این شخص این کوزه زیبا رو ساخته؛ اما در کمال ناباوری دیدم این کوزه رو که به قول شاگردای اون شهید خیلی کار سخت و بینظیری است فرزند ۱۰ ساله او ساخته. توجیههای کارگردان و نویسنده راضیم نکرد. واقعا در حیرتم که کدوم عقل سلیمی میتونه به چنین نتیجهای برسه و این همه ادم رو هم دنبال خودش بکشه.
اگر همسر اون فرد به عنوان سازنده معرفی میشد پایانیزیبا و دلنشین به همراه داشت. یا اگر حداقل سن این پسر بیشتر از این بود. نه نمیشد چون اون وقت نمیتونست با دختر خانم ؛ اون ساعات خلوت و توی جنگل و کنار رود رو داشته باشه.
ما نمیخوایم هنرمندانمون نمایش دهنده معجزات ساختگی باشن. دوست داریم واقعیتها رو به تصویر بکشن.
امری نادرست و حساسيت جوامع مختلف
چند روزی است که یکی از خبرهای جالب در مورد رییس بانک جهانی است. او که از چهرهاش به نظر ۶۰ سال به بالا ميیاد به دلیل ارتقاء شغلی دوست دخترش به طور همزمان در بانک جهانی و وزارت خارجه امریکا مورد حمله شمار زیادی از مدیران و کارمندان این بانک قرار گرفته. با این که چند روز پیش به طور رسمی در حالی که ار تلویزیونها پخش میشد عذر خواهی کرد؛ اما مخالفان او خواهان برکناری وی از ریاست بانک جهانی شدند. انها حتی به دنبال راهاندازی یک تظاهرات علیه وی هستند.
نگاهی به خویشتن: اگر ما بخوایم علیه این پارتی بازیها تظاهرات کنیم چندین روز که نه؛ چندین ماه باید کارمون رو بذاریم کنار و مدام توی خیابونا باشیم.
حساسیت جوامع نسبت به مشکلات کشورشون چه قدر با هم فرق میکنه. چگونگی ابراز این حساسیت؛ به صورت سیستم دراومدن مبارزه علیه هر کار نادرست علیه هر کس که باشه؛ به چالش کشیدن فرد خاطی و .... نکاتی نیست که بتوان با یک چند کلمه و جمله ذهن تاریخی و شکل گرفته ملتی را تغییر داد. مردمی که به این قواعد پایبند هستن هم برای به دست اوردن اون زحمت زیادی کشیدن هم برای حفظش.
ایا ایران ما چنین روزهایی رو می بینه؟
داستانهای دنباله دار
این ۷ و ۸ روز گذشته مرتب دنبال اخبار سربازای انگلیسی بودم. از این که ازاد شدن خیلی خوشحال شدم. اما .... این ماجرا ادامه داره. نمیدونیم تا کجا!
دنيای وارونه
شاید یه جورایی خجالت اور باشه که من ۱۰ روز از فروردین و اغاز سال جدید گذشته دارم مطلب مینویسم. اما باور کنید تقصیر من نبود. تقصیر این صفحه بود که از روز ۴ فروردین اشکال داشت. هر روز اومدم؛ اما یه بنده خدا پیدا نشده بود درستش کنه. تا امروز. امیدوارم تا انتهای کار من درست بمونه.
توی روزهای دید و بازدید وقتی دوستان و اشنایان به خونه ما میاومدن و یا ما میرفتیم دختر فینگیلی من خیلی بهش خوش میگذشت. من مدتها محو بازی او با بچههای بزرگتر از خودش میشدم. حالا خدا رو شکر که بچههای ۷ و ۸ ساله حوصله بازی کردن با یه وروجک ا و نیم ساله رو داشتن وگرنه اگه میخواستن تو بازی راهش ندن که واویلا بود.
اما خدا این سال رو به خیر بگذرونه. اول سالی با قطعنامه علیه ایران شروع شد و با دستگیری سربازای انگلیسی ادامه داره. من میگم ادم حتی وقتی حرف حقی هم داره اون رو یک بار میگه. هرکس گوش شنوا داشته باشه میشنوه. وقتی زیاد یه موضوع رو تکرار میکنیم یا دنبالهدارش میکنیم لوث میشه(لوث:الوده)مزه و تمیزی خودش رو از دست میده.
من فکر میکنم دنیا وارونه است. هر چه ما بیشتر اصرار کنیم اون بیشتر عقب نشینی میکنه و کمتر نصیبمون میشه. اما اگه رهاش کنیم خودش به دنبالمون میاد. رها کردن نه به معنی بیخیالی و بی توجهی؛ به معنی شاخ به شاخ نشدن و کلنجار نرفتن. دنیا اون قدر وارونه است که وقتی قراره حرف حقی رو به اثبات برسونی از زیر قبول کردنش شونه خالی میکنه.اون قدر وارونه است که وقتی قید داشتن چیزی رو میزنی میبینی تازه روزنههای امید به رویت باز میشن.
نمیدونم چه قدر برداشتم یا بهتر بگم حسم درسته. ولی این حس همیشه با منه.
روزهايی متفاوت!
سال نو داره مياد. چند روز بيشتر نمونده. هميشه توي اين روزا يه جورايي هم خوشحالم هم ناراحت. يه دلواپسي عجيب با يه خوشحالي زيرپوستي. نميدونم چرا اين روزا كه ميرسه يه خوشحالي غريب دارم. اگه كوچولو بودم شايد ميگفتم براي عيدي گرفتنه، براي لباس نو پوشيدن و مهموني رفتنه. اما حالا چي؟ نه به خاطر اين چيزا نيست.
مگه اين روزايي كه داره مياد چه فرقي با روزايي كه رفته داره؟ سال كهنه و نو يعني چي؟ وقتي فكرش رو ميكنم ميبينم ما ادما با دست خودمون به اين روزا اسم و شماره داديم. يه قرار داد انساني. وگرنه در اصل افرينش اونا هيچ فرقي با هم ندارن. پس چرا بايد حالمون توي اين روزا با مثلا 1 ماه پيش فرقي داشته باشه؟
شايد با تموم شدن اون قرارداد يه اميد به سراغ ادم مياد. يه اميد به روزهايي بهتر. شروع يه قرار داد جديد. تلاش براي اتمام كارهايي كه مربوط به قرارداد قبلي بوده. همينه كه دلواپسي مياره. و همه اينا با هم لذتبخشه.
